#پناه_زندگی_پارت_500
-میگفت بریم فرحزاد گفتم نمیتونیم بیایم
مهتاب نگاهی مشکوک به علی کرد وگفت:علی تو در جریانی چه خبره
-یه بویایی بردم
-علی جون به موضوع خودت برس
علی خندید وگفت:خیالت راحت داداش لوت نمیدم
مهتاب کم مونده بود علی رو کچل کنه .بس که سیریش شد نمیدونم یهو چی شد که مامان بلند گفت:بله آقا پیمان عاشق شده اونم عاشق
سریع گفتم:مامان خواهش میکنم....
-اونم عاشق غزل خانم
تکیه ام رو دادم به دیوار وبه قیافه مهتاب که شبیه علامت تعجب شده بود نگاه کردم ..خخخ خیلی بامزه شده بود ..اگه دفعه های قبل بود کلی میخندیدم اما الان ترجیح میدادم خجالت بکشم...
مهتاب گفت:غزل؟ازکیه؟
-از همون وقتی که رفتیم شمال
خاله گفت:این غزل کی هست؟
مهتاب :دختر یکی از پولدارترین کارخونه دارهای تهران که توی شرکت علی کارآموز ویه جورایی هم کلاسی پیمان هم بوده
romangram.com | @romangram_com