#پناه_زندگی_پارت_451


-نه منتظر میمونم

دختر خوب ومهربونی بود توی این چند وقت نه ازش بدی دیده بودم نه بدی شنیده بودم..

دوباره پرسیدم:پیمان چی پیمان هست؟

-بله ایشون توی اتاقشون هستند

-خیلی ممنون

رفتم سمت اتاق ودروباز کردم.با دیدن غزل که اونجا بود لبخندی زدم ورفتم سمتش وبغلش کردم از عید به بعد دیگه ندیده بودمش

گفتم:چطوری خانم بی معرفت

-وای مهتاب جون توروخدا خجالتم نده

-الهی عزیزم چه خبر ؟خوبی ؟

-ممنون تو خوبی ؟خیلی دلم برات تنگ شده بود

-منم همین طور از وقتی از شمال اومدیم دیگه ندیدمت

سرم وبرگردوندم سمت پیمان تا به اون هم سلام بدم که دیدم پناه رو گرفته بغلش وداره باهاش حرف میزنه .حرصم گرفت وگفتم:هوی خان داداش


romangram.com | @romangram_com