#پناه_زندگی_پارت_450
قربان شما خدافظ
تلفن رو که قطع کرد پرسیدم :چی شده
-عروسی محدثه است این جمعه ما رو هم دعوت کردن
محدثه دختر دایی علی بود .لبخندی زدم وگفتم:ایشالله که مبارک باشه.عروسی کجا هست
-سمت مازندارن
-چرا اونجا؟
-داماد شمالی ..خونه عروس هم اونجاگرفته ان ..گفتند دیگه یه دفعه عروسی واونجا بگیرن
اگه سختته نریم مهتاب؟
-نه بریم ..مازندران تا به حال نرفتیم میریم اونجا یه کمی هم میمونیم
-باشه
صبح که از خواب بیدار شدم علی رفته بود سرکار بود سرکار .دیشب یادم رفته بود بهش بگم که برام یه مقدار پول وماشین رو بذاره..برای عروسی به یه سری وسایل نیاز داشتم هم من وهم پناه.برای همین مجبور بودم تا شرکت برم وماشین وپول رو ازش بگیرم ..صبحونه رو خوردیم اومدم اتاق درکمد رو باز کردم .همیشه سعی میکردم وقتی میرم شرکت لباسهام جوری باشه که علی شرمنده نشه ..یه مانتو لی با شلوا لی آبی بیرون آوردم...آرایش ملایمی هم کردم موهام واز بالا سفت بستم و شال آبیمو به سرم انداختم... به پناه هم یه پیرهن صورتی با یه شورت کوتاه از زیر پوشوندم بهش ..پستونکش رو گذاشتم دهنش ورفتیم پایین..آژانس خیلی وقت بود که پایین منتظر ما ایستاده بودم .نشستم وآدرس شرکت رو دادم...
جلوی شرکت پیاده شدم ورفتم بالا ..وقتی رفتم داخل کس هایی که اونجا نشسته بودند به احترامم پاشدن.با این که همیشه سعی میکردم خاکی باشم وخودم ونگیرم اما زن مهندس ومدیر بودن یه عالمی داشت..با این که شرکت تازه ساخت وکوچیک بود وحالا حالاها جا داشت اماخب برای ما این هم کلی افتخار بود..اون کجا من به احترام کسی بلند شدم این کجا مردم به احترام من بلند شن..رفتم سمت میز منشی لبخند مهربونی بهش زدم وگفتم:هستند؟
-بله اما جلسه دارند خبرشون کنم اومدید؟
romangram.com | @romangram_com