#پناه_زندگی_پارت_452
سرش رو برگردوند طرفم وگفت:بله
-منم هستما ...نمیخوای یه سلام بهم بکنی
-دیدم سرت شلوغ خب از فرصت استفاده کردم سلام
رو به غزل گفتم:بخدا از وقتی این بچه اومده من کمبود محبت گرفتم هیچکس من و تحویل نمیگیره باباش هم وقتی خوابه میاد پیش من
پیمان خندید گفتم:زهرمار
صدای خدافظی که از بیرون اومد از اتاق اومدم بیرون ...علی با دیدنم گفت:به به خانم از این طرفها
خندیدم ورفتیم اتاق .نشستم روی دسته صندلی .علی اومد روی صندلی نشست وگفت:مهتاب من در چه حال ؟
-خوبم عزیزم
-دلت برام تنگ شده بود که اومدی ؟
-تو که میدونی وقتی کنارم نیستی من همیشه دلتنگ میشم اما الان برای یه کار دیگه اومدم
-چه کاری واجب تر ار دلتنگی ودیدن من
-خندیدم وگفتم:بگم
-بفرمایید
romangram.com | @romangram_com