#پناه_اجباری_پارت_86
_ آقا ؟
برگشت سمتم ... موهاش بهم ریخته بود و معلوم بود هنوزم خوابش میاد ... با خمیازه گفت : من میرم بخوابم ... بعد از رفتن اونا درو میبندی و ظهر هم فسنجون میخوام ...
و رفت از پله ها بالا ... نوکر بابات سیاه ... پسره پررو ... رفتم سمت دستشویی ... دستو صورتمو شستمو اومدم توی آشپزخونه ... تهمینه داشت با تلفن حرف میزد : بله ... اشتراک 1284 ... واسه سنگی ... ممنون
گوشیو گذاشت روی اپن و گفت : پسره پررو اینهمه واسش کار کردم حالا منو میندازه بیرون ...
برگشت طرفم ... با دیدن من شوکه شد ولی خیلی سریع اخماشو تو هم کردو از آشپزخونه رفت بیرون ... حوصله خوردن چیزی رو نداشتم ... به برنامه عمه خانوم که روی یخچال چسبونده بودمش نگاه کردم ... ساعت هشت آمپول داشت ... چیزی راجب صبحونه توش نبود ... کارامو یاد آوری کردم ... آب دادن به گلا ... مخم سوت کشید ... این حیاط که پر بود از درخت ... یعنی همه شون ؟! خدایا خودت بهم رحم کن ... شیر آبو باز کردمو شلنگ آبو کشیدم سمت اولین درخت ... گذاشتم تا پر شه .... نگاهی به ساعتم کردم ... هفتو ربع بود ... نگاهمو دوختم به درخت ... زود پر شو تروخدا ... با صدای تق تق کفش برگشتم سمت ورودی ... تهمینه با دوتا چمدون که کنارش بود داشت سعی میکرد از پله ها بیاد پایین ... ایستاد ... با غیض نگام کردو گفت : چرا نگاه میکنی ؟ بیا کمک ...
ابروهامو انداختم بالا و گفتم : ممنون من راحتم ...
کارد میزدی خونش درنمیومد ... دختر پررو فکر کرده نوکرشم ... پای درخت که پر شد بردم گذاشتم پای یه درخت دیگه ... تهمینه با حرص چمدونا رو بدراشت و تمام طول راهو به بدبختی کشیدشون ... منم با لبخند نگاش میکردم ... درختا تموم شدن ... ای خدا ... ممنون ... عرقمو پاک کردم ... خیلی گرم بود ... نگاهم به ساعت افتاد ... ساعت نه بود ... مثل فشفشه دویدم داخل ... پاچه شلوارم خیس شده بود ... دو سه بار خوردم زمین ولی بالاخره رسیدم به اتاق عمه خانوم ... اَه گندت بزنن ... یادم رفت روی کاغذو نگاه کنم ... به سرعت از پله ها رفتم پایین ... کاغذو از روی یخچال کندم ... اومدم باز بالا ... از کمر افتادم ... نگاهی به کاغذ کردم ... ده سیسی چی ؟! ای خدا ... نگاهی به تک تک داروهاش کردم ... پیداش کردم ... یه آمپول اوردم بیرون ... آماده اش کردمو زدم توی سرم ... تمام مدت عمه خانوم به من نگا میکرد ... لبخندی زدمو گفتم : ببخشید دیر شد ...
نگاهی به کاغذ کردم ... بعدیش سوپش و بعدشم آمپولش بود ... ساعت دوازده ... از اتاق اومدم بیرون ... به گلهای داخل خونه هم آب دادم ... ساعت ده بود ... رفتم توی آشپزخونه ... کتاب آشپزی رو از توی کابینت بیرون اوردمو فسنجونو پیدا کردم ... خدایا کمک کن خوب شه ... شروع کردم به درست کردنش ... ساعت یازده بود که یادم افتاد برای عمه خانومم باید درست کنم ... سریع دست به کار شدم ... نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای فریاد یکی به خودم اومدم : اینجا چه خبره ؟
برگشتم سمتش ... با بغض گفتم : دارم غذا درست میکنم ...
به آشپزخونه اشاره کردو گفت : این شکلی ؟!
نگاهی به اطراف کردم ... کل آشپزخونه رو به گند کشیده بودم ... اشکام جاری شدن ... بهم نگاه کردو با خشم گفت : ساعت دوازده باید غذای عمه خانوم رو میدادی ... البته فکر کنم
نگام کشیده شد سمت ساعتی که توی سالن بود و از اینجا هم مشخص بود ... ساعت یک بود ... وای خدا بازم دیر کردم ... به نگاه کردم ... خشمو میشد از چشاش خوند ... _سریع سوپو درست کن ببرش ... واسه منم باید تا ساعت دو غذا رو درست کنی ...
چشام چهارتا شد ... آخه چجوری ؟! به سوپ عمه خانوم نگاه کردم ... هیچیش شبیه سوپ نبود ... بیچاره باید اینو میخورد و صداش درنمیومد ... کمی از کشیدم توی یه بشقاب و خواستم برم بیرون که گفت : وایسا ...
ایستادم ... یه نگاه به سوپ کرد و یه نگاه به من ... قاشقو برداشت و یکم اش خورد ... اخماش بیشتر کشیده شدن توی هم ... نگاهشو دوخت بهم و با صدای بلند گفت : توی خونه شما به این میگن سوپ ؟
چونه ام لرزید ... با حرص گفت : گریه کردی نکردی ...
romangram.com | @romangram_com