#پناه_اجباری_پارت_87
ولی اشکام جاری شدن ... با کلافگی راهو باز کردو گفت : فردا اگه این وضعش باشه تنبیه میشی ...
با قدمهای سست از آشپزخونه اومدم بیرون ... داخل اتاق عمه خانوم که شدم بغضم ترکید ... با گریه رفتم سمت عمه خانوم ... قاشقو پر کردم ... فوت کردم ... گرفتم جلوش ... با حرص قاشقو کوبیدم توی بشقاب که کمی سوپ ریخت روی تونیکم ... بی توجه بهش رفتم پایین تخت ... با جکی که زیرش بود تختو کمی دادم بالا ... تقریبا نیم خیز شد ... رفتم نشستم روی صندلی کنارش و سوپو دادم تا بخوره ... بعد از غذای عمه خانوم آمپولشم تزریق کردمو اومدم بیرون ... سریع دست به کار شدم تا غذاشو درست کنم ... البته آخراش بود ولی بازم به دلم نمیشست ... غذای مامان کجا غذای من کجا ... بعد از اتمام کارای غذا درست کردنم میزو آماده کردم ... البته میزی که توی سالن بود ... آشپزخونه که وضعش افتضاح بود ... غذا رو که چیدم روی میز صداش زدم ... اومد نشست پشت میز ... غذا کشید ... خورشت ریخت روش ... اولین قاشقو گذاشت توی دهنش ... قاشقو انداخت توی بشقابش و نگام کرد ...
_ خودت اینو تست کردی؟
سرمو انداختم پایین.فریادش باعث شد چهارستون بدنم باهم شروع به لرزیدن کنه
_وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن.سرتو بندازی پایین هیچ فرقی نداره.
سرمو گرفتم بالا.اشک تو چشمام جمع شده بود.ولی نمیخواستم بریزن.منم غرور داشتم.
_خب مگه چشه؟
_چشه؟چش نیست.اصلا مزه نداره.تا حالا فسنجون به این بدمزگی نخوردم.برو ببین چی کم ریختی توش.
به سرعت به سمت اشپزخونه رفتم.بین اون همه وسیله بالاخره کتاب رو پیدا کردم.اول دستور پخت رو خوندم.خب همه چی درست بود غیر از یه چیز.رب انار.ولی من یادمه رب انار تو مواد مورد نیاز نبود.بخش مواد مورد نیاز رو خوندم.این کجا بود؟اخ مامانم گفته بود بدون این بی مزه میشه ها.با شرمندگی برگشتم.این بار واقعا روم نمیشد نگاش کنم.یکی از مهمترین مواد غذا رو فراموش کرده بودم.
_خب؟
صداش محکم بود.انگار واقعا جواب میخواست.انگار فرق میکرد الان.
_رب انار یادم رفت.
سرم بالا بود ولی بهش نگاه نمیکردم.سرم رو اروم اوردم پایین که صدای شکستن چیزی اومد.سرم رو اوردم بالا.بشقابی که توش خورشت بود رو انداخته بود زمین.دستش رفت سمت دیس برنج.با فاصله کمی از من روی زمین هزار تیکه شد.ظرف بعدی بشقابش بود.دقیقا جلوی پام خورد شد.
_برگشتم همش باید تمیز شده باشه.
گریم گرفته بود.چیزی پام نبود.میترسیدم حتی از جام تکون بخورم.اروم و با دقت از بین شیشه ها راه پیدا کردم.دیگه واقعا گریم گرفته بود.اشپزخونه به هم ریخته.سالن پر از خورده شیشه شده بود .تمیز کردن خونه هم مونده.ساعت دو نیم بعد از ظهر بود.سریع دمپاییم رو پوشیدم و با جارو خاک انداز رفتم تو سالن.خیلی سخت بود.مخصوصا چون غذا هم توش بود.نمیتونستم جمعش کنم.کل لباسام کثیف شده بود.بالاخره تموم شد.رفتم میز توی سالن رو هم جمع کردم.حالا نوبت اشپزخونه بود.واقعا خسته بودم.با خونه چی کار میکردم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com