#پناه_اجباری_پارت_85
_ من این لباسا رو نمیپوشم .
به کیسه ها نگاه کرد . یکی از کیسه ها رو برداشت . توش همون تاپه بود . درش اورد . یه پوزخند . بعدی هم که مال دامنا بود . خالیش کرد روی میز جلوش . اول دامن بنفش رو برداشت گذاشتش بغل همون تاپه . با دیدن دامن های دیگه اخماش رفت تو هم .
_ خب اونا هیچی . اینا مشکلشون چیه ؟
_ من از دامن خوشم نمیاد .
_ این دیگه مشکل من نیست . برشون دار . باید بپوشیشون . همینیه که هست .
بعد اون تاپ و دامن رو هم گذاشت روشون .
_ اینا هم همین طور . اصلا باید اینا رو بپوشی همیشه .
با شنیدن حرفش خشکم زد ... داشت چی میگفت ؟! یاد دیشب افتادم . تهمینه با اون لباس . من باید اینجا میموندم که ....
با عجز بهش نگاه کردم . داشت میخندید . انگار لذت میبرد . صداش رو شنیدم .
_ پاشو جمع کن این بساطو . اینم واسه امتحانت بود . اگه جلوم بپوشیش تیکه بزرگه گوشته . دامن ها رو هم خودت میدونی . ولی باید بگم من تا اطلاع ثانوی برات هیچ لباسی نمیخرم . لباسا رو گذاشت توی کیسه و گرفت طرفم . هنوزم توی شک بودم . بدون حرفی کیسه رو ازش گرفتم و رفتم تو اتاقم . تازه یادم افتاد که روسری رو بهش نگفتم . دیگه نای پایین رفتن نداشتم . خودمو پرت کردم روی تختم و نفهمیدم چجوری خوابیدم
باز خیس شدن ... باز از خواب پریدن من ... باز حبس شدن نفس من ... باز با بغض نگاه کردنم ...
تهمینه _ آقا گفت بیدارت کنم ...
_ بخوره تو ...
نگاهی به تهمینه کردم ... داشت با چشم غره نگام میکرد ... با حرص گفتم : باشه بابا ... الان میام ...
و رفت بیرون ... سریع لباسمو عوض کردن ... یه تونیک صورتی و شلوار لی ... واسه روسری هم همون دیروزی رو زدم ... اومدم بیرون ... باز این نشسته جلوی تلوزیون ... بخدا مخش تاب داشتا ...
romangram.com | @romangram_com