#پناه_اجباری_پارت_72


دختره اومد پیشش ایستاد ... حرفشو قطع کرد ...

دختره _ آقا به پلیس زنگ زدم ...

نگام کردو گفت : آخه مگه چند سالته اومدی دزدی ؟

پسره داد زد : تو برو لباستو عوض کن ...

دختره نگاش کردو رفت ... پسره رو به من کردو گفت : تا حالا رفتی زندان ؟

عرق کردم ... یه عرق سرد نشست روی کمرم ... میخواستم بابامو از زندان دربیارم ولی خودم داشتم میرفتم زندان ... بابا اگه میفهمید ... اگه میفهمید دخترش داره میره زندان سکته میکرد ... صدای سهند پیچید توی گوشم ... اگه یه بار دیگه بهش حمله دست بده ... یعنی اگه یه بار دیگه به بابا حمله دست بده میمیره ... نه نباید بابا میرفت ... بابا باید دوباره میومد پیش ما ...

صدای زنگ خونه بلند شد ... همه بدنم لرزید ... صدای دختره اومد : آقا پلیسان ...

نگاش کردم ... اونم داشت نگام میکرد ... تکیه شو از میز بیلیارد گرفت ... خواست بره که گفتم : تروخدا نرو ...

زانو زدم پایین مبل ... ایستاده بود سرجاش ... پشتش به من بود ... باز چهره بابا ... باز قهر مامان ... باز غر زدنای رها ... همه اومدن جلوی چشمم ... لب باز کردم ... نباید میزاشتم همش دود بشن ...

_ من یه غلطی کردم اومدم اینجا ... به خیال خودم میخواستم دزدی کنم ... به خیال خودم میخواستم یکی از طلبکارای بابامو کم کنم ... با فروش اون کتاب ... به بقیه دروغ گفتم تا بیام از دیوار خونه مردم برم بالا ... ولی همه چی بهم ریخت ... نباید اینجا کسی میبود ... نباید ...





مکثی کردمو ادامه دادم : من فقط میخواستم با پول اون کتاب پدرمو نجات بدم ... یه تیکه از وسایلای اون پسره کم میشد که چیزی نمیفهمید ... اینهمه ثروت ... اون یه تیکه به چشمش نمیاد ... تروخدا ... حاضرم هر کاری کنم ولی منو تحویل نده ...

گریه ام شدت گرفت ... پسره بی معطلی رفت بیرون ... صدای بازو بسته شدن درو شنیدم ... رفت ... رفت تا منو معرفی کنه ...

خودمو به زور بلند کردم و نشستم روی مبل .. به اطرافم نگاه کردم.همه وسیله های قیمتی..خب اخه یکیش کم میشد کسی طوریش میشد؟؟؟

romangram.com | @romangram_com