#پناه_اجباری_پارت_73
سرم رو گرفتم بین دستام .من 15 سالم بود.میبردنم کانون اصلاح و تربیت.جایی که همه بچه ها خلافکارن..بی سوادن..من بین اونا میخواستم چی کار کنم؟؟؟
چرا به عاقبت کارم فکر نکرده بودم؟چرا؟
صدای هق هقمو توی گلوم خفه کردم.فقط اشکام بودم که پشت سر هم روی گونه هام سر میخوردن..با صدای در سرم رو بلند کردم..همون پسره که هنوزم نمیدونستم کی بود..
_ برام سواله ... وقتی میخواستی بیای دزدی اصلا به این فکر کردی که ممکنه گیر بیوفتی؟؟
سرم رو گرفتم بالا..
یکم نگاهم کرد..یه صندلی برداشت و اورد برعکس گذاشت جلوم...نشست رو به روم..میدونستم با التماس کاری پیش نمیره..میدونستم براش فرقی نمیکنه التماس کنم یا نه ..ولی..اینم تیری بود در تاریکی..
_ بی فکری کردم.. میدونم نباید این کارو میکردم ... الان منو بفرستین زندان میشم یه دختر خلافکار..خواهش میکنم.. من تا الان حتی از جیب بابامم دزدی نکردم ....
اینبار نتونستم جلوی هق هقمو بگیرم..
_خب بسه دیگه.جلوم ابغوره نگیر..بلند شو بریم پیش پلیسا.منتظرن.
سعی کردم دیگه گریه نکنم..ولی نمیشد.فقط یکم اروم تر شد..
_تو رو خدا..حاضرم هرکاری بکنم...منو نبرین..خواهش میکنم..
زانو زدم جلوش...کاری که ازش متنفر بودم.ولی الان فکر غرورم نبودم..فکر پدری بودم که به خاطر اسایش بیشتر ما رفته زندان..
شونه هام میلرزیدن..یعنی میشد نره؟؟؟؟خدای من..کمکم کن..سرم رو گرفتم بالا
_خب...دلم سوخت..ببینم حاضری هرکاری انجام بدی؟
یعنی واقعی بود؟؟خواب نمیدیدم؟؟به سرعت سرمو تکون دادم
romangram.com | @romangram_com