#پناه_اجباری_پارت_240
خاله اخمی کردو گفت : از این حرفا نزن که ناراحت میشم ...
منو برد داخل ... راننده چندتا بسته کتابامو گذاشت داخل و رفت ... توی همون اتاق قبلی وسایلامو چیدم ... محمد نبود ... رفته بود !
یه جورایی ناراحت شدم ... با نبود ترنم ... با نبود محمد ... یا حتی صدرا ... نمیتونستم درس بخونم ... به کمکشون احتیاج داشتم...
صدرا ؟! چرا بهم زنگ نزد ... با حرص نشستم روی تخت ... زنگ نزن ... به درک ! منم نمیزنم ...
لباسمو عوض کردمو رفتم پیش خاله ...
***
توی یه ماه آینده هیچ خبری از صدرا نشد ... نه به گوشیم زنگ زد نه به خاله تا حالمو بپرسه ... و این نشون میداد که قضیه جدی بود ... امروز باید میرفتم بوشهر ... دو روز دیگه عقد ترنم با احسان بود ... خوشحال بودم ... ترنم هم خوشحال بود ... حس میکردم احسان واسش عالی بود ...
از خاله خداحافظی کردم ... سوار ماشی شدم ... راننده منو برد فرودگاه ... تا وقتی که پروازمو اعلام کردن نرفت ... بعدشم بهم کمک کرد ... چمدونمو تحویل دادم ... ازم خداحاظی کردو رفت ... بازم تنها باید میبودم ....
ایستادم کنار در خروجی ... اطرافو نگاه کردم ... منتظر بودم ... منتظر یه ماشین ... یه ماشینی که سفید بود ... یه ماشینی که BMW بود ... یه ماشینی که صدرا راننده اش بود ... چیزی طول نکشید ... ماشین اومد ... ولی با راننده ای متفاوت ... صدرایی وجود نداشت ... سوار شدم ... بغض گلومو فشار میداد ... از دستش خیلی ناراحت بودم ... یه ماه بود خبری ازم نگرفته بود و حالا هم یکی دیگه رو فرستاده بود دنبالم ... این چه بازی ای بود ؟!!!
چشامو بستم ... نمیخواستم ناراحت باشم ... برام فرقی نمیکرد ... صدرا اصلا برام فرقی نمیکرد ....
راننده _ خانوم ؟
چشامو باز کردم ... اونقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم ... پیاده شدم ... اینجا که !!! برگشتم سمت راننده ...
_ چرا منو اوردی اینجا ؟
راننده _ آقا گفتن ...
چشام بسته شد ... دیگه نمیتونستم از زور بغض خودمو نگه دارم ... چشامو باز کردم ... به درک ... اینجا بیشتر بهم خوش میگذره ...
romangram.com | @romangram_com