#پناه_اجباری_پارت_239
گوشیم لرزید ... نگاهی بهش انداختم ... برش داشتم ... یه اس بود ... بازش کردم ... از صدرا بود : ساعت پنج پرواز داری ... آماده شو راننده میبرتت ...
نگام چرخید سمت ساعت ... ساعت 3 بود ... آروم بلند شدم ... نگاهمو باز چرخوندم توی پیام ... چرا گفته بود راننده منو میبره ... یعنی نمیخواست بیاد ؟! من باید تنها میرفتم ؟!
همیشه تنها بودم ... با حرص گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم توی جیبم ... رفتم بالا .. لباسامو جمع کردم ... اومدم پایین ... راننده منتظرم بود ...
راننده _ آقا گفتن ببرمتون .
بی اختیار گفتم : خودش نمیاد !؟
راننده _ نه خانوم .
و برداشت کیفمو ... نگاهی به اطراف کردم ... اومدم بیرون ... به درک نیا !!!
..................................
جلوی خونه ی خاله پیاده شدم ... زنگو فشردم ... راننده یکی یکی بسته های کتابمو گذاشت پایین ... صدای خاله اومد : کیه ؟
_ منم خاله !
در باز شد ... با دیدنش لبخندی زدم ... منو کشید توی بغلش ...
_ سلام .
آروم بوسید منو ..
خاله _ بالاخره یادت افتاد باید بیای پیش منِ پیرزن ؟!!!!!!
_ ببخشید ... دوباره باید مزاحمتون بشم ...
romangram.com | @romangram_com