#پناه_اجباری_پارت_207


اون فرق میکنه ... با اینکه فهمید مشکلی دارم ولی توی این مدت چیزی ازم نپرسید ... اون بهم کمک میکنه ...

آها ... بله فقط کمک میکنه به خانوم !

با صدای در از افکارم بیرون اومدم ..

_ بفرمایید !

در باز شد .. محمد آروم اومد داخل ... به لیوان دستش بود ... اومد طرفم ... خواستم راست بشینم که نذاشت ... قرصی رو گذاشت کف دستم و گفت : کل شق هستی ... ولی فکر نمیکردم تا این حد .

لیوانو بهم داد و گفت : بخور ... مسکنِ .

خوردم و آروم گفتم : ممنون .

نگاهشو بهم دوختو گفت : بازم ببخشید ... نمیخواستم اینجوری شه .

_ تلافی کردی همین .

محمد _ ولی شدت مال من زیادی زیاد بود !

لبخندی زدمو گفتم : چیزیم نیست بخدا .

محمد پتومو کشید روم و چشاشو دوخت توی چشمام و گفت : پس استراحت کن . من میرم دنبال مامان .

مکثی کردو رفت بیرون ... درو که بست لرزیدم ... کل بدنم نلرزید ... فقط تیکه سمت چپم لرزید ... فقط یه تیکه کوچولو از سمت چپم لرزید ... داشت تند تند میزد ... قلبم داشت تند تند میزد .... قلبم لرزیده بود ... از تصور این فکرم پتومو محکم چپوندم توی دستم ... فشارش دادم ... نه نباید این فکرم درست میبود ... دستم رفت سمت جیبم ... گوشیمو بیرون اوردم ... شماره سهندو گرفتم ... دستم داشت میلرزید ... با اون یکی دستم گرفتمش تا نلرزه ... بعد از پنج شیش تا بوق ریجکتم کرد ... حتما جاییه که نمیتونه جواب بده ... اشکام جاری شدن ... چرا اینجوری شد ؟! چرا داشتم میلرزیدم ...

من فقط به خاطر ترس میلرزیدم ...

ترس از چی ؟! از اینکه قلبت جلوی محمد لرزیده ؟

romangram.com | @romangram_com