#پناه_اجباری_پارت_206


محمد _ چی شدی ؟

دستمو به کمرم گرفتم و داد زدم : ناقصم کردی !

محمد با نگرانی گفت : ببخشید .... نمیخواستم اینجوری شه ... میتونی بلند شی ؟! درد داری ؟

نگاش کردم ... لبخندی به روی نگرانیش زدم ...

_ نه درد ندارم ... بریم داخل ...

محمد _ مطمئنی ؟

بلند شدم ... از زور درد چشمامو بستم ...

محمد _ بریم داخل اماده شو ببرمت بیمارستان !

_ گفتم خوبم !

چشمامو باز کردم ... بی اختیار برگشتم عقب .. نبود ... رفته بود ... نفس آسوده ای کشیدم ...

محمد _ چیزی شده ؟

رفتم داخلو گفتم : نه !

دستمو از روی کمرم برداشتم ... نمیخواستم بقیه رو هم ناراحت کنم . ترنم توی هال نشسته بود و داشت فیلم نگا میکرد ... رفتم توی اتاق ... روی تخت دراز کشیدم ... درد پیچید توی بدنم ... ولی بیخیال بودم ... چشمامو بستم ... اینجا جام امن بود ... توی این خونه ... کنار خاله ... کنار ترنم ... کنار محمد ... محمد ! چرا باید کنار اون جام راحت میبود ... ؟!

چرا نداره ... این مدت خیلی مراقبم بوده ...

راسا خانوم یادت رفته میگفتی اونم مثل بقیه است ! حالا چرا پیشش جات امنِ ؟

romangram.com | @romangram_com