#پناه_اجباری_پارت_197






. صدای گوشیم بلند شد ... کیفمو برداشتم از کنارم ... توش نبود ...

ترنم _ چرا جواب نمیدی ؟

_ میخوام بدم ولی کو ؟!

ترنم _ شاید تو خونه جا گذاشتیش !!!

خشکم زد ... توی خونه ؟! گوشیمو ؟! داشت زنگ میخورد ... برگشتم ... به ترنم نگاه کردم ... هنوز داشت نگام میکرد ... بی اختیار نگام کشیده شد سمت محمد .... از خنده کبود شده بود ...

_ گوشیمو توی خونه جا گذاشتم ؟!

محمد مثل یه بمب منفجر شد ... با خنده اون منم زدم زیر خنده ... ترنم داشت گیج نگامون میکرد ... محمد ماشینو زد کنار ... همینجوری داشت میخندید ... تکونی خوردم ... دستمو گرفته بودم به شکمم ... وای خدا ... سوتی سال بود ... گوشیمو از کنار کیفم برداشتم ... شماره ناشناس بود ... سمج هم بود ... داشت همینجور زنگ میزد ... جواب دادم : بله ؟

سعی میکردم به خنده محمد نگاه نکنم و جواب کسی رو که پشت خط بود رو بدم ... ولی با صدای خنده اش منم میخندیدم ...

_ خوش میگذره ؟!

صداش عصبی بود ... این صدا منو میترسوند ... خنده ام قطع شد ... بی اختیار دستم رفت سمت دستگیره ... صدای فریادش باعث شد درو باز کنم ... نمیدونم چرا هیچ تلاشی برای قطع کردن نمیکردم ...

صدرا _ خوش میگذره نه ؟!

دستمو به بدنه ماشین گرفتم ...

صدرا _ از این فرصت هات خوب استفاده کن ... این خوشی دووم نمیاره ...

romangram.com | @romangram_com