#پناه_اجباری_پارت_198
ته دلم خالی شد ... بی اختیار نشستم ... بغض گلومو گرفت ...
_ چی از جونم میخوای ؟!
صدرا _ جونتو !
اشکام جاری شدن ...
_ دِ لعنتی کل زندگیمو بهم ریختی دیگه ولم کن .
صدرا خنده ای کرد ... عصبی ... یه خنده عصبی ...
صدرا _ هنوز تموم نشده کوچولو !
صدای خنده اش روی اعصابم بود ... قطع کردم ... سرمو گرفتم بین دستام ... ( هنوز تموم نشده ) ... خدایا دیگه چی از جونم میخواد !؟
ترنم _ چیزی شده راسا ؟
نگاش کردم ... نگرانی رو میشد از توی چشماش خوند ... لبخندی به زور زدمو گفتم : نه .
اشکامو پاک کردم و سوار ماشین شدم ... دیگه هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ... هیچ کدوم حال حرف زدن نداشتیم ... البته من اینجوری بودم .. اونا رو نمیدونستم ... چشمامو بستم و بدون اینکه سعی کنم به حرفای صدرا فکر کنم به آهنگ بی کلامی که پخش میشد گوش دادم ...
بالاخره رسیدیم.دیگه دل ودماغ بازی نداشتم.همه حسم پرید.آرمان قبل از ما رسیده بود.ترنم با دیدنش رفت پیشش.بعد از سلام و احوال پرسی آرمان رو کرد به ترنم و گفت:نظرت راجع به ترن چیه؟
تا اونجا که یادم بود ترنم کلا با بازی ها مشکل داشت ولی با ترن یه پدرکشتگی دیگه داشت.پس پیشبینی کردم که قبول نکنه.منم که کلا با ترن مشکل داشتم.از رنجر نمیترسیدم ولی ترن..
ترنم نگاهی به من کرد..
ترنم_باشه.راسا , محمد شما هم میاین؟
romangram.com | @romangram_com