#پناه_اجباری_پارت_166
مدیر _ بله ... امیدوارم دیگه تکرار نشه ...
و رو به من گفت : زنگ آخر چی دارید ؟
_ مطالعات .
مدیر _ پس میتونید ببریدش .... اما باید تعهد بده که دیگه تکرار نکنه ...
_ من کار درستی کردم .... شما از اون تعهد بگیرید که دیگه حرف بزرگتر از دهنش نزنه ...
و بدون توجه به نگاه هاشون از اتاق زدم بیرون ... کیفمو که یکی از بچه ها اورده بود پایین روی شونه ام جابجا کردم ... کنار در مدرسه ایستادم ... باز این ماشینشو عوض کرده ... با دیدن یه کت شلواری توی ماشینش رفتم سمتش ... راننده شه ... سوار شدم ...
راننده _ سلام خانوم .
هیچی نگفتم ... با دیدن وضعم بهم حق هم میداد ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ... چشمامو بستم ... به بازو بسته شدن در هم توجهی نکردم ...
راننده _ کجا برم آقا ؟
صدرا _ بیمارستان ...
_ من حالم خوبه .. میخوام برم خونه !
صدرا _ تروخدا حرف اضافی نزن حالو حوصله تو یکی رو دیگه ندارم ... از کارم افتادم ...
چشمامو باز کردم .... کنارم بود ... با عصبانیت داد زدم : مگه مجبور بودی بیای ؟! نمیومدی ...
صدرا پوزخندی زدو گفت : نمیومدم که تو رو همونجا نگه میداشتن ...
_ بهتر از کنار تو بودنه ...
romangram.com | @romangram_com