#پناه_اجباری_پارت_167
با سوختن یک طرف صورتم دستم بی اراده رفت روش ... میسوخت ...
صدرا _ گفتم بهت که فعلا از دست من خلاصی نداری ...
اشکام جاری شدن ... شور بودن اشکا باعث میشد لبم بسوزه ... اخمام میرفت توهم ...
صدرا _ به نفعته باهام مدارا کنی .
آروم گفتم : من لعنتی بخاطر یه فکر بچه گونه اومدم دزدی ... با یه فکر بچه گونه تر موندم توی اون خونه ... با فکر بچه گونه ترم باهات لجبازی کردم ... باید میموندم ... باید آروم میبودم تا این بلاها سراغم نیاد ... ولی نبودم ... آره تقصیر خودمه ... زندگیمو داغون کردم ... تو اصلا تقصیری نداشتی ... خودم به تنهایی حامله سدم ... خودم باعث شدم خودکشی کنم ... تو که یه قدیسه ای ... من نجسم ... من یه هرزه ام ... من تو رو اغفال کردم ... من به زور سن سیو چند سالگیمو به یه دختر شونزده ساله تحمیل کردم ... من ....
بغض نذاشت ادامه بدم ... سرمو برگردوندم سمت پنجره و بی توجه به کسی که از همه بیشتر ازش تنفر داشتم اجازه دادم اشکام با شدت بیشتری بیان پایین ...
جلوی بیمارستان ایستاد ... بدون اینکه چیزی بگه از ماشین اومدم پایین ... رفتم داخل بیمارستان ... به پرستار گفتم تا نگاهی به صورتم بندازه ... داشت صورتمو ضد عفونی میکرد که صدرا اومد داخل ...
صدرا _ میدونم ... بله ... میدونم ... چشم میرم ... خودم میدونم باید برم ... چشم ... خدانگهدار ...
و گوشیشو اورد پایین ... پرستار نگاهی به من کردو گفت : تموم شد ...
و رفت بیرون ... از روی تخت اومدم پایین ... مقنعه مو کمی کشیدم جلو ... بدون توجه به صدرا اومدم بیرون که بازومو گرفت ... آروم زیر گوشم زمزمه کرد : میخوای چیو ثابت کنی ؟
نگاش کردم ... پوزخندی زدمو آروم گفتم : که دلم نمیخواد شکل نحستو ببینم ...
و بازومو ز توی دستش بیرون کشیدمو رفتم سمت در بیمارستان ... قبل از اینکه صبر کنم صدرا بیاد تاکسی ای رو دربست گرفتم و آدرس یه جایی رو که ترانه میگفت خیلی قشنگه رو دادم ...
راننده _ جای قشنگیه ...
هیچی نگفتم ... فقط میخواستم جایی باشم که ارامش بگیرم ...
پیاده ام کرد ... پولشو دادم ... رفتم سمت کوه ... جایی که کل شهر زیر پام بود ... از اینجور منظره ها خیلی خوشم میومد ... رفتم جلو ... چشم دوختم به شهر ... نفس عمیقی کشیدم ... سرمو بلند کردم ...
romangram.com | @romangram_com