#پناه_اجباری_پارت_165


نمیدونم چیکار کردم ولی وقتی به خودم اومدم که توی دفتر ایستاده بودیم ...

مدیر _ که توی محیط آموزشگاه دعوا راه میندازید ؟

دختره که فهمیدم فامیلش ذوالفقاری هستش گفت : خانوم همش تقصیر اینه ...

مدیر نگاهی به من که خونسرد ایستاده بودم کردو گفت : ذوالفقاری چی میگه ؟

_ جواب توهینشو گرفت ...

مدیر _ جواب توهین یه کلامه ... نه ربع ساعت کتک کاری که آخرش اینجوری بیایید دفتر ..

_ زندگی شخصی من به خودم ربط داره نه به کس دیگه ای ... این خانوم به خودشون جرعت دادن توی این مسایل فضولی کنن ...

ذوالفقاری _ دروغ گو چی میگی ؟

با تعجب نگاش کردم ... به سنگ پای قزوین گفته بود زکی ...

مدیر _ شما همین جا باشید باید به والدینتون زنگ بزنم .

ذو.الفقاری _ تروخدا خانوم ... مامانم مریضه اگه بفهمه ...

مدیر _ باید بدونه دخترش چیکار کرده ...

من که عین خیالم نبود ... حقش بود ... دختره عوضی ... نگاهی به مقنعه پاره شده و مانتوم کردم ... چقدر خوشگل شده بودم ... دعوا کردنم برای خودش تفریحی بود ... من باید دیگه اینجوری میبودم ... لبخند رضایتی نشست روی لبم ... نباید میذاشتم هرکسی به خودش اجازه بده بهم توهین کنه ...

با گرم شدن دستم به صاحب دست نگاه کردم ... با دیدن صدرا دستمو با نفرت از توی دستش بیرون اوردم و دورتر ازش ایستادم ...

صدرا _ راسا اهل دعوا نبود ... احتمالا خیلی بهش فشار اومده ...

romangram.com | @romangram_com