#پناه_اجباری_پارت_111


صدرا _ نه ، نه ولی ...

نگاهم افتاد بهشون که داشتن کنار تخت حرف میزدن ... صدرا با دیدن چشمای باز من حرفشو خورده بود ... زنی شبیه دکترا که کنار صدرا بود با لبخند اومد طرفمو گفت : به به خانوم گل خوبی ؟

زبونمو حرکت دادم توی دهنم ... خشک بود ... آب میخواستم .

_ آب .

بلندم کرد . زیر دلم به شدت درد میکرد ... اشکام جاری شدن .

دکتر _ چیه دختر خوب ؟

نگاش کردم .

_ درد دارم .

لبخندی زدو گفت : این آبو بخور تا واست مسکن بزنم .

کمی ازش خوردم ... کمکم کرد دوباره دراز بکشم . یه چیزی تزریق کرد توی سرمم و گفت : با اجازه .

و رفت بیرون ... سرمو روی بالش درست کردم . نمیخواستم ریختشو ببینم .

صدرا _ به چه امیدی این کارو کردی ؟

برگشتم سمتش ... نگاش کردم ... عصبانی بود با کلافه ؟! نمیدونستم ... ولی چشماش حالت عادی نداشت ..

اینبار با صدای بلندتری داد زد : فکر کردی اگه خودتو بکشی میری پیش خونواده ات ؟ یا من ولت میکنم ؟

_ خواستم راحتت کنم .

romangram.com | @romangram_com