#پناه_اجباری_پارت_110


حرف بابا : حتی اگه به بهترین کل عذاب بکشم خودکشی نمیکنم .

حرف مامان : خودکشی گناه کبیره هست ...

همه اش اومد توی ذهنم ... ولی من تحمل موندن توی این عذابو نداشتم ... تحمل نداشتم سه هفته تهدید بشم ..

تحمل نداشتم هرروز کارای تکراری بکنم

تحمل نداشتم هرشب به امید این چشمامو ببیندم که فرداش شاید برم .

تحمل نداشتم دیگه قیافه نحس صدرا رو ببینم .

من میخواستم برم خونه ...

برم پیش خونواده ام .

از موندن توی این خونه بیزار بودم .

میخواستم برم .

باید میرفتم .

فشار روی رگم بیشتر شد ... کمی کشیدمش ... تیزی شو احساس کردم ... سرمای شیشه ... میسوزید ... گرم میشدم ... مچ دستم داشت گرم میشد ... چشمم افتاد به کف حموم . سفیدی داشت با قرمزی خون من تزیین میشد . به قطره های خونم نگاه کردم ... زمین میخوردن پخش میشدن ... دوست داشتم قرمزیشو . سرم داشت گیج میرفت ... پاهام سست شدن ... زانو زدم توی سرخی خون . شیشه رو انداختم ... لبخندی روی لبم نشست ... تموم شد ... داشتم خلاص میشدم . چشمامو بستم .. دیگه نمیتونستم باز نگهشون دارم ... کم کم گرم شدن و دیگه چیزی نفهمیدم .

چشمامو باز کردم . آروم . نور مهتابی اذیتم میکرد . چشمامو بستم و سرمو چرخوندم سمت دیگه ... کجا بودم ... ؟! شبیه بیمارستان بود . صدای ظریفی اومد : مثبتِ جواب ازمایش .

صدای عصبی صدرا _ امکان نداره .

دوباره همون صدای ضعیف : چرا امکان نداشته باشه ؟! چیز دور از ذهنیه ؟

romangram.com | @romangram_com