#پناه_اجباری_پارت_109
و چونه مو ول کرد ... از آشپزخونه زد بیرون ... صدای در نیومد ... رفت بالا توی اتاقش ...
نشستم روی زمین ... روی کاشی های سفید آشپزخونه ... سرمای کاشی ها کمی از آتیش توی وجودم رو کم کرد ... دست مشت شده مو گذاشتم روی زمین ... تهدیدم کرد ؟! تهدیدم کرد دهنم بسته شه ؟! آره کاری کرد که دهنم بسته شه . مشتمو تکیه گاه کردم ... من باید برم به گلنار بگم .. باید کمکم میکرد ... ولی دستام شل شد ... من میترسیدم ازش نمیتونستم برم ... چرا میترسیدم ؟! خودمم نمیدونستم .
لباسا رو ریختم توی ماشین لباسشویی و درشو بستم . چرخیدم سمت گلنار خانوم ... روی میز نشستم و آروم گفتم : گلنار خانوم ؟
گلنار _ جانم ؟
_ شما که فهمیدید من خانوم این خونه نیستم و اینجا کار میکنم و نمیتونم برم بیرون ... بهم کمک م ...
حرفمو قطع کرد ... برگشت سمتم .
گلنار _ من نمیتونم ... توی این شهر کسی رو ندارم ... اگه آقا منو اخراج کنه ...
_ یعنی زندگی من اهمیتی نداره ؟
بغض گلومو گرفته بود .
گلنار _ بخدا اگه اینجا گیر نبودم بهتون کمک میکردم ... میبینید که ... آقا وقتی میره بیرون بیشتر برق خونه رو قطع میکنه حتی آیفونو ... منم راهی برای بیرون رفتن ندارم ... این خونه جوریه که نمیشه ازش بیرون رفت .
اشکام جاری شدن ... اومد روبروم و گفت : بخدا اگه میتونستم کمک میکردم .
اشکامو پاک کردمو گفتم : آره . میدونم ... ببخشید شمارو هم اذیت میکنه .
از آشپزخونه زدم بیرون ... رفتم توی اتاقم . رفتم سمت پنجره . حتی باز هم نمیشد که داد بزنم . آخه چرا باید خونه رو اینهمه محکم میساختن ؟! مگه اینجا زندادن بود ؟
کنار دیوار سر خوردم . من نمیخواستم موندنم اینجا بیشتر از دوماه بشه . میخواستم برم ...
رفتم سمت تختم ... روش دراز کشیدم . حتما که نباید زنده باشم ... نمیخوام اینجا بمونم ... از اتاق اومدم بیرون ... رفتم سمت حموم ... یکی از شیشه های عطرشو محکم کوبیدم توی آینه . شیشه خورد شد ... یه تیکه شو برداشتم ... گذاشتم روی رگ دست سمت چپم ... این چند وقت اومد جلوم .
romangram.com | @romangram_com