#پناه_اجباری_پارت_108


صدرا اومد نزدیک : باز چته زر زر میکنی ؟

نگاهمو دوختم توی چشماش ... نگام نکرد ... داد زد : وظیفه تو توی این خونه چیه ؟

چشمام بی اراده بسته شدن ... گرمی اشک رو روی گونه ام حس کردم ... موهام کشیده شد ... چشمامو باز کردم .

صدرا _ کارت چیه توی این خراب شده ؟

بی توجه به حرفش آروم گفتم : چرا نمیزاری برم ؟

نمیدونم چرا حس کردم دستش شل تر شد !! دیگه برام فرقی نداشت چجوری جلوش گریه کنم ... میخواستم برم ... میخواستم برم پیش خونواده ام .

_ ترو به خدا بزار برم .

دستشو رها کردو با صدای بلندی گفت : اینجا میمونی پس خودتو اذیت نکن ... به نفعته کاراتو انجام بدی .

_ مثلا چیکار میکنی ؟! دوباره بهم تجاوز میکنی ؟! یا مثلا میزنیم ؟ یا شایدم میکشیم ؟

اومد جلو .

_ یه قدم دیگه بیای جلو همه چیو به گلنار میگم ...

خیز برداشت سمتو با پوزخند گفت : جراتشو نداری .

آره جرتشو نداشتم ... خودمم میدونستم . چونه مو گرفت توی دستش و گفت : گردنبند دوست عزیزتو بردم توی اتاقش گذاشتم ... باید بخاطر این دعام کنی .

چونه ام میلرزید .

صدرا _ کاری نکن که وقتی کارم تموم شد ولت نکنم .

romangram.com | @romangram_com