#پادشاه_من_پارت_577
گرفته و ناراحت....
لبخندی روی لبم نشاندم و سریع پیاده شدم و سمتش رفتم....
کنارش با فاصله ای کم ایستادم و گفتم:"خب...چطور بود؟؟تمام شد؟"
و باز نگاهم نکرد و خیره شد به نقطه ای نامعلوم و آرام گفت:"خوب بود...قرار شد هفته آینده
بازم بیام....کاری نداری شما؟؟؟"
ضمیر شما را به کار برد و قلبم خورد شد....
چشم هایم را روی هم فشردم و با لحنی متعجب گفتم:"چی؟؟شما؟؟"
اینبار سرش را بالا آورد و نگاهش را زوم کرد روی چشم هایم و گفت:"بله شما....میگم اگه کاری
ندارید برو...."
خندیدم و دستش را گرفتم و آهسته گفتم:"شوخی بسه پاییز...بیا بریم...."
دستش را از دستم بیرون کشید و گفت:"اولا دیگه به من دست نزنید....دوما من خودم پا دارم
برای رفتن...."
دستهایم را تسلیم بالا بردم و آرام گفتم:"باشه عزیزم...آروم باش...هرطور راحتی...نه دیگه بهت
دست میزنم و نه برای شما گفتنت ناراحت میشم...و می زارم که خودت بری و بیای....یعنی از این
به بعد دیگه کاری به کارت ندارم....فکر کنم تا همین الان هم زیادی کنارت موندم و عذابت
دادم....ببخشید...."
نگاهش رنگ غم گرفت....
اصلا این دختر با خودش چند چند بود؟
یک بار نگاه تند و تیز و یک بار نگاهی خیس....
romangram.com | @romangram_com