#پادشاه_من_پارت_576
با حرص از جیبم بیرون کشیدم و سریع جواب دادم:"بله؟؟؟"
صدای ذوق زده یاشار به گوشم خورد:"مژده بده آقا پویان....بالاخره پیداش کردم..."
انگار الکتریسیته بهم وصل شد.....
دست و پایم خشک شد و با چشم هایم خیره شدم به خیابان کمی خلوت و زمزمه کردم:"پیداش
کردی؟؟؟"
خندید و با خوشحالی گفت:"یک ساله دنبالشم پویان....باورت میشه خودش با پای خودش
برگشت...."
پوزخندی زدم و گفتم:"ایران ؟؟؟"
_"بعله....همین امروز رسید....موبایلش هم روش ن "
آنقدر ناراحت و گرفته بودم که یادم رفت برای این همه زحماتش تشکر کنم و بی هیچ حرفی
تلفن را قطع کردم و تنها کارم این بود که تا زمانی که امیرحسین خودش نخواهد ،پاییز از بودنش
مطلع نشود.....
پاییز تازه در حال خوب شدن است و اصلا دلم نمی خواهد باز با دیدن او افکارش آزرده شود و باز
بشود همان پاییز افسرده و گوشه گیر....
چشم دوختم به در و منتظر پاییز....
حتما از کار من ناراحت شده....اما کاش یکم درک میکرد که نمیتوانم تحمل کنم....
مخصوصا الان ....الان که امیرحسین برگشتم....
دستی روی چشمم کشیدم و هاله ی کوچک و قطره ی مزاحم را پاک و باز به در نگاه کردم....
بالاخره بیرون آمد.... از چهره اش میشد همه چیز را فهمید.....
romangram.com | @romangram_com