#پادشاه_من_پارت_578

اما انگار واقعا نمی خواست دیگر همراهش باشم.....
هرطور او میخواست....من تسلیم حرف و خواسته های او.....
دست هایم را پایین انداختم و گفتم:"خب پاییز خانوم شما کاری با من نداری؟؟؟"
چیزی نگفت و خیره تر از همیشه نگاهم کرد....
نگاهش مثل تیری بود در چشمانم....برق اشک چنان در چشمانش می درخشید که قلبم را
سوزاند....اما مگر خودش نگفت برو.....
لبخندی زدم و باز با همان لحن همیشه عاشقم گفتم:"خداحافظ...."
پشتم را به او کردم و سمت ماشین رفتم و پشت رل نشستم....
اما مگر میتوانستم لحظه ای تو را تنها بگذارم.....
من طاقت اینکه او را از خود برنجانم نداشتم....
نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم بی تفاوت باشم و حرکت کنم اما مگر قلب عاشق دیوانه ام
اجازه میداد....
ماندن جایز نبود....
استارت زدم و خواستم حرکت کنم که پاییز یک قدم سمت ماشین برداشت.... قلبم آرام گرفت و
لبخندی روی لبم جا خوش کرد.... شیشه را پایین دادم و نگاهش کردم و با لحنی که فکر نمی
کردم تا این حد گرفته باشد گفتم:"سوار میشی؟؟؟"
سرش را بالا آورد و چشم های خیسش نگاهم کرد و گفت:" بعضی وقتا موقعی که تو بد شرایطی
هستی توقع این رو نداری که تکیه گاهت و همیشه همراهت تنهات بزاره...."


وای که با این حرفش بند بند وجودم را سرشار از عشقش کرد و قلبم را لبریز از حس های

romangram.com | @romangram_com