#پادشاه_من_پارت_573

دکتر سرفه ای کرد و گفت:"خب خانوم کاشف شروع کنیم؟؟؟"
قلبم لرزید....این را از کجا آورد....
خانم کاشف....یعنی خانم من....
تمام تنم سرد شد و لرزه ای کوتاه دست هایم را گرفت....سرم را پایین انداختم و به سختی اصلاح
کردم:"خانوم یگانه نه کاشف،خانوم مظفری..."
تنها خندید و سرش را تکان داد و منتظر چشم دوخت به لب های پاییز و من گوش سپردم به
حرف هایی که مجبور به شنیدنش بودم و طاقت شنیدن نداشتم....


پاییز باز فشار کوچکی به دستم وارد کرد و شروع کرد:"خب قصه از اونجایی شروع میشه که روز
اول پاییز من به عنوان دانشجوی رشته حقوق وارد دانشگاه شدم....دانشگاهی که شش سال
حسرت خوردم براش...معمولا همه نوزده ،هجده سالگی وارد دانشگاه میشدم اما من نه....بخاطر
وضعیت مالی خانواده نتونستم برم دانشگاه.....هر سال به دختر هایی که با ذوق وارد دانشگاه
میشدن و افتخار میکردن غبطه میخوردم.....تا اینکه وقتی بیست و پنج سالم شد مادرم تونست
هزینه های دانشگاهم رو تامین کنه....هرچند به سختی اما تونست و ای کاش هیچوقت من راهی
دانشگاه نمیشدم...."
] : در پی تاریکی, ] ,۶ , ۱
"...اولین کلاسم با یک استاد جوون بود....همه ازش تعریف میکردن و گاهی از بدخلقی هاش می
گفتن....اما من بی حرف و بی صبرانه منتظر بودم کلاس درسم شروع بشه و بعد از چند سال با
عشق توی رشته مورد علاقه ام درس بخونم....استاد جوون و مغرور وارد کلاسمون شد....با گفته
های بچه ها فرقی نداشت اما توی رنگ چشم هاش اشتباه کرده بودن...سیاه محض بود و زیبا اما

romangram.com | @romangram_com