#پادشاه_من_پارت_574

درخشان....مثل آسمون شب....عجیب دلم پیش چشم هاش گرو موند.....خودم رو جمع و جور
کردم و سعی کردم فقط به فکر درسم باشم اما نمی شد اونقدر جذب چشم ها و ته ریشش شده
بودم که نه صدایی میشنیدم و نه چیزی جز اون می دیدم.....میدونید خانوم دکتر عشق خیلی
چیز بیخودیه....اینکه یه روز یه پسر رو ببینی و عاشقش بشی یعنی چی واقعا؟یعنی
خریت....یعنی کشته شدن احساساتت به مرور زمان.....دیدید تو فیلم ها دختر و پسر توی راه پله
ها بهم برخورد میکنم و جزوه هاشون روی زمین پخش میشه و پسر میگه من کمکتون میکنم و
دختر یک دل نه صد دل عاشقش میشه....اما قضیه من و امیرحسین جدا بود...واقعی بود....تو
همین فکر و خیال ها بودم و فکر میکردم برای من و اون هم این اتفاق می افته اما آشنایی ما
خیلی فرق داشت.....نمیدونستم چقدر سختگیر بخاطر همین از دوستم خواستم که بهم خودکار
بده....خیلی آروم گفتم اما شنید.....واقعا خنده داره....اون سریع سمتم برگشت و از روی اسامی
اسمم رو خودم و گفت خانوم یگانه بیرون.....بدترین اتفاق ممکن.....گریه ام گرفته بود اما به روی
خودم نیاوردم و بی حرف از کلاسش بیرون زدم و پشت در ایستادم.....راستش رو بخوایید خیلی


بد و بیراه بهش گفتم....کارش خیلی بد بود......روز اول منو از کلاسش اخراج کرد....استاد به این
کج خلقی ندیده بودم.....روز های پشت سرم می گذشت و ای کاش نمی گذشت و من هر لحظه
عاشق تر نمی شدم....اما همیشه محتاط بودم و پا از پا خطا نکردم تا اسفند یک سال پیش که
دیگه نتونستم جلوی احساسمو بگیرم و با چشم هام بند و آب دادم و ..."
دستم را از دستش بیرون کشیدم و روی پایم گذاشتم و زیر چشمی به دکتر نگاه کردم.....ماجرا
های سه سال را در چند ساعت به دکتر به تصویر کشید...
دکتر نفسی تازه کرد و گفت:"خب پس اون آقا تورو تنها گذاشت و رفت....یعنی برادرت که

romangram.com | @romangram_com