#پادشاه_من_پارت_572
و نزدیکم آمد و در گوشم گفت:"قرار نشد توهم تنهام بزاری...."
تمام تنم لمس شد....
احساس کردم حرفش تیری شد و در قلبم فرو رفت....
دستش را گرفتم و لبخند تصنعی زدم و گفتم:"تنها نمی زارم...اما الان خواهش میکنم اجازه بده
برم پاییز..."
پوزخندی زد و دستم را رها کرد روی مبل چرم قهوه ای رنگ نشست و با بغضی آشکار گفت:"تو
هم زیر حرفت زدی...ممنون پویان...برو..."
پوزخندی زدم و سرم را سمت دکتر چرخاندم....
باز مرا با امیرحسین مقایسه کرد....
کلافه نفسم را بیرون دادم و عقب عقب رفتم و کنارش نشستم و در حینی که دکتر مشغول
بررسی چیزی بود در گوش پاییز زمزمه کردم:"اینو هیچ وقت یادت نره که من نمیتونم به تو نه
بگم....پس خواهش میکنم بعضی وقتا چیز هایی رو ازم بخواه که عذاب نده..."
برگشت و نگاه تند و تیزی به من کرد و گفت:"من اجبارت نکردم....گفتم که برو..."
ابرویی بالا انداختم و یواش دستش را گرفتم و آهسته گفتم:"اجبار نکردی اما طوری گفتی برو که
دلم نتونست نه بگه...."
اینبار نمیدانم چه شد و چه تحولی درونش ایجاد که لبخندی روی لب های خشکش نشست و
فشاری به دستم وارد کرد....
همین فشار های کوچکی که به دستم وارد میکرد از هر عاشقانه زمزمه کردم برایم ارزشمندتر
بود....
romangram.com | @romangram_com