#پادشاه_من_پارت_561

مادرم داخل شد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:"می خوایم بریم خونه
مادرجون....حاضر شو...دیگه بسه هرچی خودتو حبس کردی تو این اتاق....بسه هرچی انتظار
امیرحسین رو کشیدی....من بیست و هفت سال انتظار کشیدم پاییز...اما قوی بودم....توکل کردم
به خدا....همه چیز رو سپردم به خودش...انقدر صبر کردم تا اومد...تا بالاخره بعد از بیست و هفت
سال دیدمش....اما دوباره از دست دادمش....اما اینبار من فقط پسرمو از دست ندادم....تو هم از
دست رفتی....تو خودتو نابود کردی...."
دستش را در دست گرفتم و با صدایی گرفته و پر از بغض گفتم:"عشق واقعا چیز عجیب و
قدرتمندی ..."
لبخند کجی زد:"آره خیلی....اما تو باید شکستش بدی....باید کاری کنی که برات عادی باشه نه
عجیب....نباید یه کاری کنی که عشق باعث تغییر روند زندگیت بشه...."
پوزخند صدا داری زدم و گفتم:"ببین کی داره به من میگه نزار عشق باعث تغییر روند زندگیت
بشه.....مامان همین عشق کاری کرد که شما از بابا جدا نشی....کار های اشتباهشو نادیده
بگیری....همین عشق شما به بابا زندگی منو امیرحسین رو به خاک سیاه نشوند....همین که دنبال
پسرت نگشتی زندگی ما رو به جهنم تبدیل کرد....مامان عشق شما دونفر زندگی دختر و پسرت
رو از عرش به فرش کشید....لطفا از این بعد حرفی بزن که باعث نشه گذشته ی خودت جلوت
تداعی بشه...."


چشم هایش از اشک برق زد.... لبخندی کنج لبش نشاند و گفت :"آره راست میگی عزیزم....اگر
من دنبالش گشته بودم الان احساس تو لطمه نمی خورد...پسرم هم اینجا بود....من در برابر عشقم
قوی نبودم اما تو قوی باش بزار همه تعجب کنن که بازم تو این شرایط می خندی....من معذرت

romangram.com | @romangram_com