#پادشاه_من_پارت_560
لبم را به دندان گرفتم و دست هایم را فشردم و گفتم :"واقعا متاسفم..."
لبخندی زد و گفت:"الهی قربونت برم تو دیگه گریه نکن....حالا منو بخشیدی؟؟؟حالا برات همون
لیلای سابق شدم؟؟؟"
لبخند کجی زدم و گفتم:"هروقت من همون پاییز سابق شدم توهم برام همون لیلای قبلی
میشی....حیف که دیگه من تغییر نمیکنم...تو میتونی منو اینجوری به عنوان دوست قبول
کنی؟؟؟"
هوا رو به تاریکی بود....
چقدر دلنشین بود در خلوت بنشینی و به تاریکی های زندگی ات فکر کنی و غرق شوی در
خاطره هایت.... در تنهایی هایت به تنها امید زندگی ات فکر کنی یکی از شیرین ترین لحظات
است....
سرم را از روی زانو هایم برداشتم و به عکس امیرحسین که روی میزم بود نگاه کردم....
آخ که چقدر خنده اش زیبا بود.....آخ که دلم لک زده بود برای دوباره خیره شدن در سیاه
چشمانش....
آهی کشیدم و قلبم را نوازش دادم....کاش امیرحسین جایش در قلبم نبود....
کاش بند بند دلم را به او نمی سپردم....کاش...
صدای ضربه ای به در باعث شد چشم از عکس بگیرم و حواسم را جمع کنم....
چیزی نگفتم که صدای مادرم بلند شد:"پاییز جان؟خانومی؟؟"
پوزخندی زدم....این کلمه را که به کار میبرد یعنی چیزی از من میخواست....
از جایم بلند شدم و سمت در رفتم و قبلش را باز کردم:"بله؟؟"
romangram.com | @romangram_com