#پادشاه_من_پارت_559
خندیدم و دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم و گفتم:"فکر نمیکنی این حرف هات خنده
داره؟؟مسخره اس....تو منو فراموش کردی و تو لحظه ای که بهت نیاز داشتم غیبت زد....و باید
بگم آره....فقط تو فراموش کردن تو موفق بودم...."
لیلا دستش را روی گونه اش کشید و اشک هایش را پاک کرد و بلند شد و رو به رویم روی زمین
نشست و سرش را پایین انداخت:"بردارم سرطان داشت پاییز....دکتر های اینجا نتونستن
درمانش کنن و مجبور شدیم بریم خارج از کشور....برای درمانش هر کاری کردیم....بردیمش
آمریکا.....بهترین دکتر ها درمانش رو به دست گرفتن....اما اونقدر سرطان پیشرفت کرده بود که
برادر بیست ساله ام دوام نیاورد و....منم ذره ذره آب شدن برادرم رو دیدم و نتونستم براش کاری
کنم....پاییز خیلی سخته برادر کوچیکت تو بغلت جون بده....خیلی سخته نفس های آخرش رو
ببینی....پاییز من یک سال سخت رو پشت سر گذاشتم....اما سست نشدم....به این فکر کردم که
برادرم دیگه اونجا زجر نمی کشه و آروم آروم .....من بخاطر پدر و مادرم قوی موندم.....اینو بدون
که درد من بدتر از درد د ل تو بود....اما خودم رو استوار نگه داشتم و به آینده امیدوار....نمیدونم
چه فکر هایی درباره من کردی اما امیدوارم بخاطر این غیبت منو ببخشی و درکم کنی...الان
اومدم که تا ابد کنارت باشم و تورو مثل روزهای قبل قوی ببینم...."
قلبم به درد آمد....
برادرش را دیده بودم.....او هم تسلیم دست سرنوشت شد....
پس لیلا هم جنگیده با درد فراق....
پس چرا من نمیتوانم....
پلک که زدم لایه ی اشکی که در چشمم بود قطره قطره چکید.....
romangram.com | @romangram_com