#پادشاه_من_پارت_562

میخوام ..."
آخر حرفش آهی کشید و بیرون رفت....
به دیوار تکیه کردم و چشم هایم را بستم.....
نمیدانم کارم یا حرف هایم درست بود یا نه اما گفتم و خودم را سبک کردم....
خواستم در را ببندم که احساس کردم چیزی مانع است....
چشم هایم را که باز کردم پدرم را دیدم....
لبخندی زدم و سمت تختم برگشتم:"چیه برید؟شما اومدی نصیحت یا بگی بریم خونه
پدرجون؟"
پدرم کنارم نشست و مرا در آغوش گرفت و گفت:"هیچ کدوم....اومدم بگم از دخترم توقع
نداشتم با مادرش اینجوری حرف بزنه...."
سرم را سمتش چرخاندم و گفتم:"شرمنده که این حال بدم حالتون رو بد کرده...."
دستش را با مهربانی روی سرم کشید و گفت:"پاییز...."
انگار میخواست چیزی بگوید اما منصرف شد...لبش را گزید و گفت:"بیشتر مراقب خودتو قلبت
باش....نزار قلب عاشقت از پا درت بیاره...."
سرم را بوسید و از جایش بلند شد:"اصرار نمیکنم که بیای...اما اگه بیای یعنی یه قدم برای بهتر
شدنت و دور شدن از فکر و خیال های پوچ امیرحسین برداشتی....تصمیم با خودت...."
بغض چنان گلویم را فشرده بود که سخت بود برایم حرف زدن اما باز به زحمت لب از لب باز
کردم:"من با فکر و خیال های پوچ امیرحسین زنده ام بابا....میخوام تنها باشم....میشه؟؟"


لبخندی زد و همانطور که از اتاق بیرون می رفت گفت:"هرطور راحتی دخترکم...."

romangram.com | @romangram_com