#پادشاه_من_پارت_551

با چشم های سرخم نگاهش کردم و چیزی نگفتم....


موبایلش را درون جیبش گذاشت و گفت:"دراز بکش پاییز جان...باید استراحت کنی....من باید
برم جایی..."
ترس تمام وجودم را گرفت و دوباره تنم به لرزه افتاد...با دستم دستش را چنگ زدم:"نه...خواهش
میکنم..."
خم شد و پیشانی ام را بوسید:"میام عزیز دلم...باید برات یه چیزی بیارم..."
تمام کاسه چشمانم را پر کردم از التماس برای ماندنش....
نگاهم را که دید آخی کشید و گفت:"حیف که چشمات تموم وجودم تسخیر خودش کرده
پاییز....حیف که نمیتونم به این چشم های عسلیت نه بگم..."
لبخندی زدم و با چشم هایم از تو تشکر کردم که گفت:"تو استراحت کن...من بیرون
نشستم...کاری داشتی صدام کن..."
دستم را نوازش و بعد رها کرد و سمت در رفت.... همچنان نگاهش میکردم که گفت :"تو چشمات
چی داری که انقدر منو داغون میکنه آخه؟؟؟ "
چشم هایم گرد شد و با دهانی باز نگاهش کردم که گفت:"بخواب..."
تنها سری تکان دادم و بی هیچ حرف دیگری روی تخت دراز کشیدم و چشم هایم را بستم که
احساس کردم چیزی رویم کشیده شد...
لای چشم هایم را باز کردم....پویان بود که داشت پتو را روی تنم تنظیم میکرد....
لبخندی از ته اعماق وجودم زدم و گفتم:"ممنون..."
لبخندی زد و با چشم جوابم را داد....

romangram.com | @romangram_com