#پادشاه_من_پارت_552

دلم نمی خواست برود....
کنارم بنشیند...حرف نزند...فقط بماند کنارم....


بودنش را قلبم تمنا می کرد برای رهایی از فکر هایی که با رفتنش به سراغم می آید....
بودنش را تمام وجودم خواستار بود....
بالاخره نگاهش را از چشمان ملتمسم گرفت و پشت را به من کرد و قصد رفتن کرد که مچ دستش
را گرفتم...
آب دهانم را پایین فرستادم و از پشت مرد خوش قد و بالای رو به رویم نگاه کردم و با صدایی
التماس آمیز و آرام گفتم:"میشه بمونی کنارم؟؟؟"
بدون اینکه برگردد،سر کج کرد و گفت:"آخه..."
سریع حرفش را قطع کردم و دستش را فشردم:"خواهش میکنم..."
نفسش را بیرون داد و گفت:"برمیگردم عزیزم....میخوام برات یه چیز بیارم بخوری...خیلی ضعیف
شدی..."
با انگشت شصتم دستش را نوازش کردم و آهسته گفتم:"نمیخوام...تو بمون..."
به آرامی سمتم برگشت و لبخندی زد و گفت:"گرسنه نیستی واقعا؟؟"
ابرویی بالا انداختم که سری به نشانه تاسف تکان داد و لبخند عمیق تری زد و همانجا کنار تختش
زانو زد و گفت:"خب نشستم....همین؟؟"
سرم را تکان دادم که گفت:"پس تو بخواب..."
چیزی نگفتم و چشم هایم را بستم...
دستم هنوز در دستش بود....

romangram.com | @romangram_com