#پادشاه_من_پارت_550
آهی کشیدم و گفتم:"میشه تو منو بُکشی؟؟؟"
چشم هایش به خون نشست و پلک هایش لرزید....
اشک در چشمانش برق زد....
دستش را بالا آورد و موهای پریشانم را که در صورتم پخش شده بود را کنار زد و چانه اش
لرزید:"چی میگی پاییز؟؟پاشو بریم داخل عزیزم...پاشو..."
بلند شد و دست هایم را کشید و به اجبار مرا از سقف سرد خانه بلند کرد و مرا در آغوش گرفت و
دستش را روی بازویم گذاشت و من سرم را روی سینه اش گذاشتم و همراهش وارد خانه شدم و
از پله ها پایین رفتم...
دست دیگرش را روی سرم میکشید و آرام آرام نفس میکشید....
مرا روی تختم نشاند و از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست....
دستم را روی قلبم گذاشتم و نفسی شبیه آه کشیدم که چشمم خورد به همان عکس دو نفره....
اولین و آخرین عکسمان....
تنها عکس دو نفره ما....تنها یادگاری از او که بازش کردم و آن جعبه....
آخ که هنوز نتوانستم درش را باز کنم و همچنان در کمدم محفوظ است ...
دست هایم را دور سرم گرفتم تا جیغ نزنم اما باز صداهاے عجیب در سرم شروع شد ....
چشم هایم را روی هم فشردم و اما صدا ها زیاد تر شد و کنترل خودم را از دست دادم و جیغ
کشیدم و فریاد زدم:"بسههه..."
در با شتاب باز شد و پویان هول و هراسان وارد اتاق شد و سریع سمتم آمد:"چی شد؟ چرا جیغ
زدے؟؟"
romangram.com | @romangram_com