#پادشاه_من_پارت_549


برای دیوانگی ام....برای توهم های بی پایانم....برای امیر حسینی که مرا به این حال و روز
انداخت....
ناخن هایم را روی سقف کشیدم و جیغ کشیدم که دست های سردم در دست های گرم پویان
قرار گرفت....
سرم را که حسابی سنگین شده بود را بالا آوردم و به چشم های آبی و بارانی اش نگاهش کردم.....
مقابلم زانو زد و دست هایم را نوازش کرد:"آروم باش عزیزم...پاشو بریم پایین...پاشو قربونت
برم....پاشو عزیز دلم..."
چشم های خسته و دارم را به چشم هایش انداختم و لحظه سکوت کردم....
چه آرامشی داشت این چشم های آبی....
چشم هایم را بستم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفتم:"چرا من نمیمیرم؟؟؟؟چرا
من هنوز زنده ام؟؟"
چشم هایش را تنگ کرد و آهی عمیق کشید و چیزی نگفت....
من هم مکثی کردم و گفتم:"یا نه...شاید مُردَم حواسم نیست نه؟؟؟"
آب دهانش را قورت داد و گفت:"این چه حرفیه عزیزم....برای چی مرگ؟؟تو باید حالا حالا ها
زنده باشی و آینده ی روشن و خوب و پر از خوشبختی رو تجربه کنی...دیگه حرف از مرگ
نزن...پاشو بریم داخل..."
آینده ای روشن؟؟ ؟
زندگی را میخواهم چکار وقتی بهانه ای برای زنده ماندن ندارم؟؟؟
دندان هایم را روی هم ساییدم و با دستم پیراهنش چنگ زدم و گفتم:"پویان؟؟"
لبخندی به صورت بی روح و جانم زد و گفتم:"جانم؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com