#پادشاه_من_پارت_548


کسی که در هیچ شرایطی تنهایم نگذاشت و در بدترین شرایط کنارم بود....
با دستم روی کمرش را نوازش دادم و خواستم چیزی بگویم که یادم افتاد به قبل....به چقدر
نمیدانم اما یادم افتاد امیرحسین اینجا بوده است و اما اکنون نیست.....
دیگر حتی خبری از آن صدا های عجیب و غریب نبود.....
بغض چانه ام را لرزاند....تازه فهمیدم چه کاری کرده ام که پویان مجبور به سیلی زدن شد....
او را از خودم جدا کردم و زل زدم در چشم هایش و با صدایی لرزان و پر از بغض گفتم:"باز
امیرحسین رو دیدم..نه؟؟؟"
پویان سرش را که پایین انداخت فهمیدم که چه کار کرده ام....
بغضم شکست و قلبم منفجر شد.....
مثل ابر بهار که نه اما چنان اشک می ریختم که دیگر جلوی چشمانم را نمی دیدم....
با مشت روی سینه ی پویان کوبیدم و فریاد زدم:"چرا من خوب نمیشم پویان؟؟؟تا کی توهم؟؟تا
کی حرف زدن با امیرحسین خیالی؟؟؟"
پویان دست هایم را گرفت و گفت:"خوب میشی....آروم باش....
کنترل خودم را هم نداشتم....
گویی دلم میخواست آنقدر فریاد بکشم تا بمیرم....
آنقدر جیغ بزنم تا همه دنیا از درد دلم با خبر شوند....
از عصبانیت و ترس تمام تنم میلرزید و پاهایم بی حس شده بودند.....
زانوانم سست و ناتوان.....یک دفعه دنیا بر سرم چرخید روی زمین سقوط کردم....
سرم را پایین گرفتم و تا میتوانستم فریاد زدم و هق زدم....


romangram.com | @romangram_com