#پادشاه_من_پارت_547


پویان با چشم های سرخ و پاهایی لرزان سمتم آمد و دستش را سمتم دراز کرد:"باشه پاییز...تو
بیا اینطرف...امیرحسین هم میاد....بیا....توروخدا..."
چشم هایش را محکم روی هم فشرد و بعد دوباره منتظر نگاهم کرد....
امکان نداشت بپذیرم....
فریاد کشیدم:"دست از سرم بردارد روانی....ولم کن.....میخوام برم پیش ...."
حرفم تمام نشده بود که پایم را بالا بردم و خواستم یک قدم دیگر بردارم که دست پویان بلند شد
و روی گونه ام نشست و با فریادش مو به تنم سیخ شد:"به خودت بیا پاااااااییز....."
دست لرزانم را آرام بالا بردم و روی گونه ام گذاشتم.....از درد می سوخت....
اشک به چشمم دوید و بغض گلویم را در چنگال بی رحم خودش گرفت....
با وحشت به پویان که روبه روی ایستاده بود و به زور نفس میکشید نگاه کردم.....
گونه ام را نوازش کردم و جلو رفتم و با ناباوری گفتم:"تو چیکار کردی پویان؟؟؟"
پویان سرش را پایین می و چیزی نگفت.....
اصلا او برای چه مرا زد.....برای چه دست روی من بلند کرد.....
با دست دیگرم دستش را گرفتم و با بغض گفتم:"درد میکنه پویان..."
سرش را که بالا آورد متوجه اشک هایش شدم.....او برای چه گریه میکرد...
دستش را با ترس بالا آورد و روی شانه ام گذاشت و بی معطلی مرا در آغوش گرفت و سرش را
روی شانه ام گذاشت:"معذرت میخوام پاییز....مجبور شدم...ببخشید...."
با بی رحمی تمام دست سنیگنش را روی گونه ام زده بود و می گفت مرا ببخش.....نمی شد بخشید
اما مگر من میتوانستم او را نبخشم؟؟؟


romangram.com | @romangram_com