#پادشاه_من_پارت_546
قدرتمند پویان زندانی شد و به سریع به عقب برگشتم و جیغ بلندی کشیدم و در آغوش او پرت
شدم...
با وحشت چشم هایم را باز کردم که در چشم های خشمگین آبی پویان گره خورد....
دستم روی سینه اش بود و دقیق حس میکردم که قلبش نامنظم و تند تر از حد معمول میزند....
دندان هایم از حرص و عصبانیت می لرزید....
سینه اش را چنگ زدم و جیغ کشیدم:"چرا منو آوردی اینجا روانی؟؟؟"
تلاش کردم دست هایم از حصار محکم دست های قوی اش بیرون بکشم و فریاد زدم:"ولم
کن....میخوام برم پیش امیرحسین....دستم رو ول کن دیوونه...به چه حقی به من دست میزنی
کثافت......ولم کن.....دستمو ول کن..."
پویان آهی کشید و دستش را از دور مچ هایم باز کرد و گفت:"آروم باش پاییز....امیرحسین اینجا
نیست عزیز دلم...."
خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و عقب عقب رفتم و فریاد زدم:"چرا به من دست
زدی؟؟؟چراااااااااا؟؟؟"
پویان آب دهانش را قورت داد و با ترس نزدیکم شد:"غلط کردم....تو عقب نرو....دیگه بهت دست
نمی زنم....عقب نرو پاییز..."
تند تند نفس میکشیدم و دلم میخواست او را با دست های خودم خفه کنم....او میخواست من
کنار امیرحسینم نباشم.....او نمی خواست.....فرشته ی تنهایی هایم نمی خواست به معشوقه ام
برسم.....
یک قدم دیگر عقب رفتم و گفتم:"میخوام برم پیش امیرحسین....اون منتظر منه....ببین...هنوز
ایستاده...."
romangram.com | @romangram_com