#پادشاه_من_پارت_269
با هر کلمه و جمله اش مردم و زنده شدم....
چه فکر هایی که نکرده بود...
خودم را روی تخت پرت کردم و شالم را از روی سرم جدا کردم و سریع روی اسمش زدن و تماس
را برقرار کردم....تردید جایز نبود....
بوق سومی....بوقی چهارمی...بوق پنجمی و.....بوق ممتد ....
دلم گرفت...
نوبت او بود که جواب ندهد...
دوباره تماس گرفتم...اما اینبار بوق دوم که خورد جواب داد...
از خوشحالی لبخندی زدم و گفتم:"سلام..."
صدای امیرحسین،همان صدای مهربان و گوش نوازش به گوشم خورد:"سلام پاییز خانوم...جانم؟"
دلم میخواست فریاد بزنم جانم و زهرمار...
جانم و درد بی درمان....
چرا مرا دیوانه میکنی...
چرا مجنون خودت میکنی....
آب دهانم را پایین کردم و گفتم:"گفتی شب باهم حرف بزنیم...گفتی فکرامو بکنم..."
پوزخندی زد:"آره گفتم...چندبار زنگ زدم خودم جواب ندادی چرا؟؟؟"
باید حقیقت را می گفتم....
بهترین کار همین بود....
مکثی کردم و گفتم:"ببخشید.....مهمون داشتیم...یعنی برام...برام خواستگار اومده بود...."
romangram.com | @romangram_com