#پادشاه_من_پارت_270
سکوت کردم....
دلم میخواست کنارش بودم و عکس العملش را می دیدم...
چنگی به پیراهنم زد که صدای نگرانش بلند شد:"خب؟؟؟"
لبخندی زدم:"خب چی...تموم شد دیگه...جوابمو دادم...خیلی خوشحالم..."
با این حرفم سعی داشتم گمراه و گیجش کنم...
ای کاش کنارش بودم و قیافه اش را میدیدم....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"امیرحسین؟؟؟"
جوابی نداد...
خنده ام گرفت...
چه زود باور بود مرد رویا ها و زندگی ام...
سرفه ای کردم و گفتم:"امیرحسین جان؟؟؟استاد؟؟؟آقای کاشف؟؟؟آقا امیرحسین؟؟؟"
اخم بر پیشانی ام نشست...
نکند ناراحتش کردم...
خواستم چیزی بگویم که گفت:"جواب چی دادی؟؟؟"
لبخند کجی زدم:"شما به عنوان استاد من دوست دارید چی گفته باشم؟؟؟"
پوزخندی زد:"به عنوان استادت دوست دارم جواب مثبت بدی اگر پسر خوبیه...اما من تو این
موقعیت حکم استاد ندارم پاییز...شاید برای تو هنوز استاد باشم اما تو برای من یه دختر خوب و
مهربون و ناز که عاشقشم...هوم؟؟؟"
از خوشحالی نزدیک بود جیغ بزنم...
romangram.com | @romangram_com