#پادشاه_من_پارت_268

میگیره..."
عمو مرتضی شروع کرد به مقدمه چینی...
قطعا نمی شنیدم وقتی خوش و حواسم چای دیگری بود...
مدام دست هایم را مالش میدادم و تند تند نفس میکشیدم...
عجیب نگران امیرحسین بودم...
آب دهانم را پایین فرستادم که خاله عاطفه گفت:"اگر آقا محمدرضا و مریم جون اجازه بدن این
دوتا جوون برن حرف هاشون رو بزنن..."
سرم را بالا آوردم و به مادرم نگاه کردم که گفت:"هرچی پاییز بگه..."
با استرس نگاه پدر و مادرم کردم و آرام گفتم:"شرمنده عمو و خاله عزیزم اما وقتی جوابم منفی
صلاح نمیدونم که باهم حرف بزنیم....من مصطفی رو مثل بردار گمشده خودم دوست دارم ...منو
ببخشید..."
سبک شدم...
نفسی تازه گرفتم و سریع وارد اتاقم شدم...
بی معطلی موبایلم را برداشتم...
پنج تماس بی پاسخ و یک پیام نخوانده....
انگشت لرزانم را روی پیام زدم...
امیر حسین بود که نوشته بود:"مرسی که جواب ندادی پاییز...فکر میکردم که جوابت منفی باشه
اما توقع این رو داشتم که حداقل جواب یکی از تماس هامو میدادی....مهم نیست...مهم
خوشبختی توئه...انشاالله با کسی که لایقته خوشبخت بشی خانوم...شبت بخیر "



romangram.com | @romangram_com