#پادشاه_من_پارت_246

خم شد و کیفم را کشید:"بیا بریم...."
همراهش کشیده میشدم...
اختیار قلبم را که در دست گرفته بود کم بود اختیار راه رفتن راهم از من سلب کرد...
در جلو را باز کرد:"بشین..."
بی حرف سوار شدم و در را بستم که او هم سوار شد...


استارت که زد پرسید:"آدرس خونتون رو بده؟؟؟"
ذهنم مشغول سوال هایی بود...
نتوانستم نپرسم...
دسته کیفم را فشردم و گفتم:"استاد یعنی شما عاشق نامزدتون نبودید؟؟؟"
خندید:"نه..."
آب دهانم را پایین کردم:"پس...پس کی عشقتونه؟؟؟یعنی عاشق می هستید؟؟؟"
لبخندی زد:"عاشق کسی که فکر میکنم مثل اون تو دنیا وجود نداره..."
هر چند جواب سربالا بود و قانع نشدم اما سر تکان دادم و بعد از گفتن آدرس ساکت شدم و به
خیابان چشم دوختم...
کلید را در قفل انداختم و وارد خانه شدم...
از حیاط آب زده شده و جارو کشیده شده معلوم بود مادر جون و پدر جون آمده اند...
اتفاقات بیرون در یک لحظه از یادم رفتند...لبخند عمیقی زدم و تا در به معنای واقعی پرواز
کردم...
تند تند کفش هایم را بیرون آوردم و وارد خانه شدم...

romangram.com | @romangram_com