#پادشاه_من_پارت_247

مادر جون با دیدن من از جایش بلند شد و ستم آمد با خوشحالی در آغوش گرفتمش و گونه اش
را بوسیدم:"سلام عزیزم...مادرجونم خوبی مهربونم؟؟؟"
پیشانی ام را بوسید:"الهی قربونت برم پاییزم...خسته نباشی مادر..."
از او جدا شدم:"فدات بشم من..."


کیفم را روی زمین گذاشتم و سمت پدر جون رفتم،دستش را فشردم و روبوسی کردیم و از او جدا
شدم که گفت:"جمعه ها که تعطیل کجا بودی؟؟"
چشمکی زدم و خبیثانه گفتم:"با کسی قرار داشتم..."
زیر لب چیزی گفت که نشنیدم...شانه ای بالا انداختم و سمت پدرم که کنار پدرش روی زمین
نشسته بود رفتم و مقابلش زانو زدم و در آغوشش فرو رفتم:"ببخشید بابایی دیر شد..."
سرم را بوسید:"اشکال نداره عزیز دلم...لیلا اومدش؟؟؟"
باید دروغ می گفتم و چه کار سختی...
لبخند بی حالی زدم:"آره اومدش..."
سرش را تکان داد و آرام در گوشم گفت:"چه عطر خوش بویی زدی..."
اما من که اهل عطر نبودم....متعجب نگاهش کردم که گفت:" #عطر_مردونه هم هست ..."
از خجالت مُردَم...
آخ امیرحسین....
یعنی انقدر بهم نزدیک بودیم که تنم بوی عطرش را میداد؟؟؟
نگاهم را دزدیدم و بلند شدم و سریع وارد اتاقم شدم...
تند تند لباس هایم را عوض کردم...

romangram.com | @romangram_com