#پادشاه_من_پارت_245

نگاهش کردم...
سرش پایین بود و پاهایش را مدام تکان میداد...
قفسه سینه اش تند تند بالا و پایین میشد...
جلو رفتم و با صدای لرزانم گفتم:"استاد من باید برم...خدانگهدار..."
سرش را بلند کرد و زل زد به چشم هایم...
چه نگاه ذوب کننده ای...


لبخندی زد با گفتن یا علی از روی نیمکت بلند شد و گفت:"قرار شد برسونمت...بیا بریم..."
چیزی نگفتم...
چرا هر لحظه و هر دقیقه من را با کار هایش از فراموش کردنش منع میکرد؟
چرا با حرف زدنش مرا به فکر وا میداشت؟؟
چند قدمی از من دور شده بود و من هنوز ایستاده بودم...
ایستاد...
به عقب نگاه کرد و گفت:"هفته آخر اسفند ...هوا ابری ...شاید بارون بگیره...زود بیا تا
برسونمت...."
نفس عمیقی کشیدم:"نه استاد ...خودم برم بهتره...شما بفرمایید..."
خنده کوتاهی کرد:"تو که هنوز گیر کردی رو استاد که.."
به زور لبخند زدم که گفت:"ای کاش تو ذهنت به جای استاد یکی دیگه بودم..."
خجالت کشیدم...
چرا طوری حرف میزد که انگار او عاشق من است و من از او متنفر...

romangram.com | @romangram_com