#پادشاه_من_پارت_240
سرم را به نشانه نه تکان دادم و گفتم:"نه استاد ممنون...من با لیلا قرار دارم...میرم یه جا دیگه
می شینم تا بیاد..."
از گفته ام لبخندی زد:"باشه هرطور راحتی..."
لبخند تصنعی زدم و از مقابلش دور شدم...
روی یکی دیگر از نیمکت ها نشستم...
نگاه هایش را روی خودم حس میکردم هرچند فاصله بینمان زیاد بود...
سرم را پایین انداختم...
لیلا دیر کرده بود...من هم وقت نداشتم که فقط منتظرش باشم و نیاید...
موبایلم را برداشتم و شماره جدید لیلا را گرفتم...
بوق خوردنش طولانی شد...
قطع کردم و دوباره زنگ زدم که اینبار جواب داد بی اعصاب داد زدم:"کجایی عوضی...یک ساعته
منو کاشتی اینجا...د گورتو گم کن اینجا دیگه...اه"
دندان هایم را روی هم ساییدم که صدای بم امیرحسین در گوشم پخش شد:"سلام..."
با همین سلام فاتحه ام را خواندم....لیلا نبود مگر؟
چرا امیرحسین جواب داد؟؟؟
دستم را روی قلبم گذاشتم و با لکنت گفتم:"س...سلام...اس....استاد...بب...ببخشید شما؟؟گوشیه
لیلا؟؟؟دست شماست..."
حس کردم صدایش به من نزدیک تر شده...آرام گفت:"لیلا نبود پاییز...من بودم که بهت پیام
دادم...میشه برگردی؟؟؟"
romangram.com | @romangram_com