#پادشاه_من_پارت_241
هنوز موبایلم را از روی گوشم برنداشته بودم و با ترس به عقب برگشتم...
آب دهانم را پایین فرستادم و با بهت نگاهش کردم...
سرش را پایین انداخت و شرمنده گفت:"ببخشید بهت دروغ گفتم...مجبور بودم..."
کم مانده بود جیغ بزنم...
اصلا دلم نمی خواست نه ببینمش و نه حرف بزنم...
سری تکان دادم و موبایلم را درون کیفم انداختم و پشتم را به امیرحسین کردم و شروع کردم به
تند راه رفتن...
جای ماندن نبود...
یک قدم دیگر برداشتم که داد زد:"پاییز وایسا خواهش میکنم..."
مهم نبود...دلم نباید رام صدایش میشد...نباید می ایستادم...
یک قدم دیگر برداشتم که گفت:"جون پدرت وایسا..."
رگ غیرتم باد کرد...
ایستادم...
نام پدرم را آورده بود...
جان پدرم را قسم خورد...
ایستادم اما برنگشتم...
صدای قدم هایش که به من نزدیک میشدند را می شنیدم...
دقیق پشت سرم ایستاد...
نفس های گرمش را پشت گردنم حس کردم....
romangram.com | @romangram_com