#پادشاه_من_پارت_239
کفش هایم را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم...
چقدر هوا خوب بود...
مبچسبید برای قدم زدن...
به قول لیلا هوا کاملا دونفره بود...
به گفته خودم خندیدم و تصمیم گرفتم تا پارک پیاده بروم...دیر نبود...
به پارک که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و چشم چرخاندم شاید لیلا زودتر از من آمده باشد...اما
نبود...
کیفم را از روی شانه ام برداشتم و روی یکی از نیمکت ها نشستم...
موهایم را کمی بیرون آمده بود را داخل کردم که صدای مردانه ای که بم بود به گوشم
خورد:"سلام..."
از جایم پریدم...
باور کردنی نبود...
امیرحسین بود...
کسی که دوست داشتم به این زودی ها نبینمش...
آب دهانم را پایین فرستادم و زمزمه کردم:"سلام..."
به نیمکت اشاره کرد:"اجازه هست؟؟؟"
چقدر صدایش گرفته بود...
مثل کسی که سرما خورده است...
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم ...بعد از اینکه نشست گفت:"نمیخوای بشینی؟؟"
romangram.com | @romangram_com