#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_191
-اميدي به بهار نيست؟ها...دكتر..
-هميشه اميد هست تا زماني كه اميدت را به خدا از دست نداده باشي.و سعي كرد به رويش لبخند بزند اميد سرش را انداخت پايين در حاليكه پاهايش را روي زمين ميكشيد راه افتاد صداي دكتر را شنيد كه ميگفت:به خدا توكل كن پسرم امشب تا صبح وقت داري برايش از ته قلبت دعا كني فردا صبح همه چيز روشن ميشود البته من به بهبودش اميد زيادي دارم...
اميد باقي حرفهايش را نشنيد اميد از راهرو بيمارستان گذشت اميد يادش افتاد به سيد زنگ بزند
*الو سلام اقا رحيم من...
-سلام از ماست حال شما خوب است؟بهار خانم را پيدا كرديد؟
-پيدا كردم اقا رحيم فقط بايد به پليس خبر بدهي كه يك نفر در خانه انها مرده...
-مرده؟شو شوخي ميكنيد؟
*نه سيد شوخي نمي كنم دچار گاز گرفتگي شده به پليس خبر بده بگو نامزد بهار خانم فردا صبح براي پاره اي از توضيحات به اداره پليس خواهد امد خداحافظ اقا رحيم.
-الو...
هنوز صداي اقا رحيم مي امد كه قطع كرد راه افتاد ان قدر رفت كه فكر كرد گم شده است نه از زوزه گرگها ترسيد و نه از سكوت يخ زده و تاريكي پر رمز و رازي كه پا به پاي او پبيش مي رفت. وقتي رسيد روي تخته سنگي نشست و زل زد به كوههاي سياه سرد ياد حرفهاي دكتر افتاد هميشه اميد است دستش را گذاشت روي قلبش تا زماني كه اميدت را از دست نداده باشي زل زد به اسمان اشك هايش دوباره سر ريز شد
-خدايا..... و بيش از اين نتوانست چيزي بگويد
صبح كه دميد نگاهي به كوهها انداخت مثل همان صبحي كه با بهار هم قسم شده بود
به بلندي كوههاي سياه سرد قسم مي خورم خوشبختت كنم.
romangram.com | @romangram_com