#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_190
اميد بار ديگر او را در اغوش كشيد
-اگه مردم مرا ببر پاي كوه هاي سياه سرد جايي كه قسم خورديم كه...كه...
اخرين قواي بهار از نوك دست و پايش بيرون ميزد.اميد گريه ميكرد در حالي كه لحظه به لحظه قلبش در هم فشرده مي شد با صدايي كه مي لرزيد گفت:هيچي نگو بهار هيچي نگو تا ببينم چه كار بايد كرد
همان موقع جلوي تاكسي را گرفت از راننده خواست در كوتاه هترين زمان ممكن او را به اولين بيمارستان برساند اميد با صداي نفس هاي كم رمق بهار جان مي گرفت
راننده تاكسي گفت رسيديم. و برگشت و به مسافر گريانش نگاه كرد
دكتر ها و پرستارها با ديدن بيمار به تكاپو افتادند و چند لحظه بعد جاي بهار در دستهاي اميد خالي بود.
-دكتر اميدي هست؟
-گفتم امبولانس را اماده نگه دارند تا در صورت لزوم به شهركرد منتقلش كنيم.
-دكتر...
-اميدتان فقط به خدا باشد فقط مي توانيد برايش دعا كنيد..
-فقط به من بگوييد اميدي به بهار هست؟
دكتر در سكوت نگاهش كرد و توي دلش نسبت به او احساس ترحم و هم دردي ميكرد
romangram.com | @romangram_com